مینا غفوری – کارشناس ارشد ادبیات انگلیسی: چه چیزی باعث می‌شود یک شخصیت نمایشی در ذهنتان بماند و مدام درگیرتان کند؟ از میان تمام جواب‌های ممکن، معماگونگی یک شخصیت پررنگ‌تر از بقیه می‌نماید. شخصیت پدر خسوس در نمایش «السالوادور» چنین خصوصیتی داشت. آیا او یک آرمان‌گرا بود که در نهایت پای آرمانش ماند و شهید شد، یا در مواجهه با پول و قدرت، به فساد گرایید؟ یا نکند از اول یک آدم فاسد بود؟

14050730 Elsalvador

«السالوادور» به نویسندگی مسعود غفوری و کارگردانی علی فخری، در هفته‌ی پیش در سالن پلاتو گراش به روی صحنه رفت. تئاتر گراش تا پیش از این، راه زیادی تا پختگی و در نتیجه مخاطب کمتری داشت، اما به لطف تلاش‌های بی‌نظیر گروه هنری صبا، توانسته در عرض این چند سال، شاهد تحولی چشمگیر، هم در رشد و بالندگی خود و هم در تغییر نگاه مخاطبانش نسبت به خود باشد.

در حین دیدن نمایش، شخصیتی که بیش از همه ذهن مرا به خود مشغول کرد، پدر خسوس بود. بدیهی است که مطالعه‌ی بیشتر من از فردریش نیچه، فیلسوف و متفکر نامدار آلمانی، بر این امر بی‌تاثیر نبوده است.

قدرتِ تعریف موقعیت و نامگذاری اعمال

ما پدر خسوس (با بازی محمود علی‌پور) را که به عنوان فردی آرمان‌گرا و رهبر گروه گروگانگیری یک بانکدار آمریکایی (کیت اسمیت، با بازی سارا آذرپادگان) در نمایشنامه معرفی می‌شود، برای بار اول در صحنه‌ی دوم، در حال روایت کردن گذشته‌اش می‌بینیم: روزنامه‌نگاری در سن میگوئل، تلاش برای افشای فساد، اخراج از روزنامه و کشته شدن پدرش پس از پیگیری ماجرای بودجه‌ی یک جاده‌ی روستایی. روایت او، دست کم در این صحنه، برای مبارزه‌اش یک ریشه‌ی شخصی و سیاسی می‌سازد. نکته‌ی مهم این است که او فساد را مسئله‌ی اصلی کشور معرفی می‌کند و مسئولیت آن را متوجه صاحبان قدرت و کسانی می‌داند که با سکوت یا همکاری‌شان، به تداوم آن کمک می‌کنند. اما یک پاسخ کوتاه کیت، آنجا که می‌گوید «شما من رو دزدیدین»، کافی است تا روایت قهرمانانه‌ی پدر خسوس به چالش کشیده شود.

پدر خسوس از فساد و بی‌عدالتی حرف می‌زند اما برای رسیدن به آرمان جمعی و تامین منابع گروهش، زنی را به گروگان گرفته است. او اسارت را در قالب «شفقت» عرضه می‌کند و اجبار را به شکل پیشنهادی قابل قبول جلوه می‌دهد. قدرت او نه فقط در فرمان دادن، که در توانایی تعریف کردن موقعیت و نام‌گذاری اعمال خودش هم است.

اینجا با یک سری پرسش‌های اخلاقی روبه‌رو می‌شویم: آیا هدف عادلانه می‌تواند وسیله‌ی ناعادلانه را توجیه کند؟ آیا قدرت به‌تدریج هویت پدر خسوس را تغییر می‌دهد، یا از ابتدا به او امکان می‌دهد اعمالش را طوری تفسیر کند که همچنان خودش را در جایگاه فردی عادل ببیند؟

در صحنه‌ی ششم، پدر خسوس از حساب معاملات صحبت می‌کند و کیت به او هشدار می‌دهد این کار با توافقشان سازگار نیست. در صحنه هشتم و نهم، از صحبت‌های دی (با بازی آناهیتا پیمانی) و سالوادور (با بازی قاسم پورقائد) متوجه می‌شویم که او به دنبال خرید خانه بوده و به نظر می‌رسد که بخشی از پول را برای منافع شخصی به کار گرفته است. اگر روایت این دو نفر را بپذیریم و پدر خسوس را فردی طماع تصور کنیم که به پول دستبرد زده، تغییری جدی را در شخصیت او متصور شده‌ایم.

اما اینجا مسئله فقط طمع نیست؛ مسئله این است که پدر خسوس همچنان خودش را صاحب صلاحیت برای تعیین سرنوشت پول و تعریف خیر جمعی می‌داند. او هنوز زبان آرمان را کنار نگذاشته، اما در عمل، مرز میان «مال مردم» و «اختیار خودم» را مخدوش کرده است. اینجاست که عملکرد او با فلسفه‌ی نیچه پیوند می‌خورد: آیا قدرت هویت او را تغییر داده است؟

اراده‌ی معطوف به اعمالِ قدرت

اراده معطوف به قدرت (will to power) که نیچه از آن سخن می گوید، صرفا میل به پول، سلطه یا مقام نیست، بلکه تغییری در نسبتِ شخصیت با قدرت و ارزش‌گذاری است*. ما در «السالوادور» با این پرسش روبه‌رو نیستیم که آیا پدر خسوس آرمانش را به‌تدریج فراموش می‌کند یا نه؛ سوال حیاتی این است که آیا آرمان، همچنان معیارِ سنجشِ اعمال است یا به ابزاری برای مشروعیت بخشیدن به تصمیم‌های شخصی‌اش تبدیل شده است؟

وقتی پدر خسوس قدرت تصمیم‌گیری و دسترسی به منابع را به دست می‌آورد، این سوال پیش می‌آید که آیا او هنوز ارزش‌هایش را بر اساس آرمان جمعی می‌سنجد، یا به‌تدریج خودش را مرجع تعیین این ارزش‌ها می‌کند؟ و دقیقا در همان صحنه ششم است که مخاطب به وضوح متوجه می‌شود که او چگونه اختیار خود را توجیه می‌کند و چگونه با کسی که این اختیار را زیر سوال می‌برد، برخورد می‌کند.

تفسیر دوم: گرفتارِ تناقض در منطق قدرت

با این حال، به نظرم خوانش نیچه‌ای به تنهایی برای فهم تمام ابعاد شخصیتیِ پدر خسوس کافی نیست. اگر او را صرفا نمونه‌ای از فردی بدانیم که قدرت فاسدش کرده، بخشی از پیچیدگی و وجوه تراژیک شخصیتش را از دست می‌دهیم.

در نمایشنامه، نشانه‌هایی وجود دارد که ما را به خوانشی دیگر دعوت می‌کند: این دی است که دروغ می‌گوید و برای پدر خسوس پاپوش می‌سازد، وگرنه پدر خسوس واقعا می‌خواهد شرایط مردم را تغییر دهد و حتی از پولی که برداشته، برای خرید واکسن استفاده کرده است. این جزئیات، اگرچه تصمیم او درباره‌ی منابع جمعی را بی‌مسئله نمی‌کند، مانع از آن می‌شود که رفتار او را به طمع‌ورزی شخصی تقلیل دهیم. ممکن است او هنوز خود را مسئول جان و زندگی مردم بداند و برداشتش از خیر جمعی را با تصمیم‌هایش پیوند بزند؛ اما همینجا تناقض شکل می‌گیرد: چه کسی به او حق داده است که به‌تنهایی درباره‌ی منابع و سرنوشت دیگران تصمیم بگیرد؟ آیا نیت خیر به تنهایی برای مشروعیت بخشیدن به چنین اختیاری کافی است؟

از این منظر، پدر خسوس را می‌توان هم‌زمان در دو جایگاه دید: از یک سو، آرمان‌گرایی که در مناسبات قدرت، گرفتار تناقض می‌شود و به‌تدریج تواناییِ تشخیصِ مرزِ میان هدف جمعی و اختیار فردی را از دست می‌دهد؛ و از سوی دیگر٬ انسانی که دغدغه‌ی واقعیِ مردم را دارد، اما در ساختاری عمل می‌کند که میان خیرخواهی، خشونت و مالکیت بر منابع، جداییِ روشنی باقی نمی‌گذارد. این دو خوانش لزوما یکدیگر را نفی نمی‌کنند. شاید تراژدیِ او دقیقا در همین باشد که هدفش می‌تواند خیرخواهانه باشد، اما شیوه‌ی عملش، او را درون همان منطق قدرتی قرار می‌دهد که در آغاز، قصدِ مبارزه با آن را داشته است.

حذف برای تداوم منطق سرمایه و خشونت

پایان نمایش نیز این تناقض را به شکلی تلخ‌تر آشکار می‌کند. پدر خسوس به دستور دی، فرمانده ارشد گروه، و به دست سالوادور نگهبان از میان برداشته می‌شود. اما با مرگ او، نه پول و نه منطق اقتصادیِ سرمایه‌داری از صحنه خارج نمی‌شود. دی جای او را می‌گیرد و مسیر خود را ادامه می‌هد، با این تفاوت که پیوند میان سرمایه، خشونت و منفعت‌طلبی در رفتار او آشکارتر است. اگر پدر خسوس هنوز می‌کوشید تصمیم‌هایش را با زبان نوع‌دوستی، فداکاری و آرمان به مرحله اجرا برساند، دی از همان مناسباتِ قدرت برای گسترش سرمایه و تثبیت موقعیت خود بهره می‌برد. بنابراین حذف پدر خسوس لزوما به معنای پیروزی عدالت یا پایان فساد نیست؛ چه بسا ساختار، فردی را که هنوز نسبتی با آرمان جمعی دارد حذف کند و جای او را به کسی بدهد که با منطق سرمایه و خشونت، سازگاری بیشتری دارد.

در این معنا، شخصیت دی به ما کمک می‌کند پدر خسوس را بهتر بفهمیم. دی صرفا جانشین رهبر پیشین نیست؛ او نشان می‌دهد با حذف یک فرد، مناسبات قدرت همچنان می‌تواند به حیات خود ادامه دهد.

تراژدی آرمان‌گرایی: معلق بین حذف شدن یا فاسد شدن

شاید مسئله‌ی نمایشنامه فقط این نباشد که آیا قدرت، پدر خسوس را تغییر داده است یا نه، بلکه این باشد که چه نوع قدرتی در نهایت، امکانِ بقا پیدا می‌کند و چه نوع انسانی از صحنه حذف می‌شود. پدر خسوس، با تمام تناقض‌هایش، هنوز شخصیتی است که می‌توان میان اعمالش و آرمان اولیه‌اش فاصله‌ای دردناک دید؛ اما دی این فاصله را به شکلی دیگر از بین می‌برد و منطق قدرت را بی‌پرده‌تر دنبال می‌کند.

در نهایت، «السالوادور» از خلال سرنوشت پدر خسوس، پرسشی فراتر از سقوط یک آرمانگرا مطرح می‌کند: آیا جنبشی که برای رهایی از فساد و سلطه شکل گرفته است، می‌تواند بدون بازتولیدِ همان مناسباتِ قدرت به هدف خود برسد؟ خوانش نیچه‌ای به ما امکان می‌دهد رابطه‌ی میان قدرت، ارزش‌ها و توجیه اعمال را در شخصیت پدر خسوس بررسی کنیم؛ در حالی که خوانش تراژیک و سیاسی، توجه ما را به ساختاری جلب می‌کند که حتی انسانی با انگیزه‌های خیرخواهانه را در خود گرفتار می‌کند و پس از حذف او، به راه خود ادامه می‌دهد.

شاید تلخیِ پایان دقیقا در همین باشد: پدر خسوس می‌میرد، اما آنچه او را به تناقض کشانده بود، با او نمی‌میرد.

 

منابع:

Friedrich Nietzsche, On the Genealogy of Morals, Preface. Translation by Horace B Samuel.

 

“Nietzsche’s Moral and Political Philosophy”, Stanford Encyclopedia of Philosophy. Revise 2024.